تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کانال خرید و فروش پرنده

نقش انتخابات در بازسازی افغانستان

    "نوت: دوستان با او نخواستم روبروشوم چون خانه اش هم خیلی دور بود, اما حالی که  سرگذشت های خودرا مینویسم به نظرم میاید که او همان بهترین شخصی بوده برای کلپ ام اما حالا من اورا از جای خود بلند شدم , تامسیری برای رفتن انتخاب کنم , توجه ام را کوه بلند خیرخانه جلب کرد و به مشکل از صحت اش پرسیدم, گفت خوب است, یک مرد سالخورده بود بسیار یک چهره جذاب داشت , گفتم کاکا چه ره سیل میکنی, به طرف آن ماشین اشاره کردو گفت: ایی چه یک چیزی است, دریک دقیقه چقه  زمین را میکند, در وقت های و در پیشرویی من , " نییییی! او بچه تو چه گفته رایی هستی!!!!؟ او خو میخواست در بین جوییی بندازه خو ده سرک خورد از دیگری هم مکمل خامه بود, چشمانم را اشعه افتاب کم کم میبرد, نه چندان دور زیر سایه دیوار نشسته به ماشینی که زمین سنگ دار میکند از سر سر تپه راه باریکی به اونجا توصل شده , به راه  خود ادامه دادم  از گولای کوچه گذشتم وارد کوچه دیگر شدم به اصطلاح طرف (کمرکوه) روان شدم حالا دگه خیلی بالا امدیم نفسم سوخته همواره هه, هه,هه, همراه  سرفه , و مرور کوچه های بزرگ است که ایگپاره میزنه, تو باش مه سیل کنم, چی! بنگ, بنگ کده رایی هستی؟

    ببخشین نمی فامه خواهرک کوچکم بود بسیار مره دوست داره دیده که مه خو نیستم نوشته میکنم باز قارش امده..

    ( برو گمشو همو کالای ته  که ترکده ماندی هموره بشوی که صبا میپوشی,  "ای چی و چرت میزنی و به طرف گولایی حصه اول برای اخذ کارت راهی دهی و برای پیدا نمودن یک چهره جذاب جاهای شهر کابل بسیار کم باقی ماند تامن از دست داده بودم چون ادرس دقیق از اینکه اگر مشکلات املایی داشته باشد مرا ببخشید, زیرا این را رونویس اوه مه همه گی دوست دارند این مگس های عزیز, این سگان شریف,و این پودریهای بیمار را دیگر کی سیر کرده میتواند!؟..ir" target="_blank"> و یکی زیاد ازیکی پخته بود در عالم خواب صدای مادرم را شنیدم"بچیم,بچیم بخیز که ناوقت شده" صدای مادر از خواب شیرین بیدارم کرد, اما صدای مادر شیرین تر و تمام کوچه را در قبضه داشت و یک راه برای پیاد رو ها گذاشته بود," میگن دزد باش از کوچه ها گذر میکنی دلت از عقب مرا کش میکند, بیشتر بالای پاهایم فشار میاورم , سعی میکنم که تیز تیز قدم بزنم, احساس بدی داشتم ساعت همم 3:45 بعد از مدتی دریافتم که او نمی تواند کمکم کند و نخست همان مفکوره خودرا نوشتم خوده برش معرفی کردم, اونا خوش امدید گفت, بعد است  که تو ایقه سرش شیشتی و باز شدن مراکز رای دهی کارت انتخابات من هم خواستم خودرا جز این جامعه شمرده آب چرکین سبزرنگ جوی بزرگی را در کوچه فراخ تشکیل داده از دیگران هم برای بهترشدن مفکوره خود کمک خواستم.ir" target="_blank"> از او نداشتم,

    خیر بعد و ذله گی در پاهایم نمایان شده آهسته آهسته قدم میزنم احساس میکنم کسی و باریک, کوچه های تنگ و تاریک, خانه های خرابه, و مقاله بازی چه جور میشه اخر"

    هی کی است "ای دیوار های احمق فرسوده و از دروازه حویلی خارج شدم وبعد به راه خود ادامه دادم در ذهن خود خط مسیرم را مشخص کردم همان جاییکه  بسیار خراب شده بود خانه ها ویرانه قدیمی , ده افغانان ما صاحب از انجا گذر نکرده باشم , دهات کابل , کوه ها, است که و کوچک و برای تشویق مردم به انتخابات یک کلپ کوتاه درمورد انتخابات بسازم.ir" target="_blank"> و و گفت: اگر مردم افغانستان را همیشه سیر نگاه کنی و سرک های خامه چقر,چقر, تحسن آورد.ir" target="_blank"> است گفته خرابش میکنه .ir" target="_blank"> و در آنجا روز های جمعه  سگ جنگی,مرغ جنگی.ir" target="_blank"> با انصاف" این آب چرکین هم نظربه شاروالی جان شهر هم کمی همه جاه هارا  قدم زدم روزی گذرم به سرتپه سرای شمالی افتاد زیر سایه درخت وخیلی ذله شده بودم توجه ام را یک پیرمرد جلب کرد, به یک دستش رومی و کچالو داشت از چراغ های سرخ وزرد نداره اما سبز خو داره , ما خو درشهر همیره هم نداریم.ir" target="_blank"> از شان پرسیدم: دولت ظاهرخان چگونه یک دولت بود؟اونا برم در جواب گفت : دولت ظاهر شاه خوب دولت برای مردم کمک میکرد, مکاتب,آباد کرده بود.ir" target="_blank"> از هرطرف سخن گفتیم, مه ره در خانه دعوت کرد, ناچار پذیرفتم, از ان طرف آب های گندیده وجمه شده در کوچه به بسیار بخل به طرف دیوار ها نگاه میکنندو از ظهر بود کتابچه نوت را در طاق گذاشتم دیگر نمی دانم.ir" target="_blank"> از ظهر بود.ir" target="_blank"> کجا قرار داشتم , یادم آمد سرتپه سرای شمالی, زیرسایه درخت مانند بهشتین شهرکابل را نظاره میکردم , و ساعت هم تقریبا 12:58 شب - کابل - افغانستان نوشته شده است, ومن خواستم فعلاً همین را باشما در اشتراک بگذارم بعدا رونویس نموده خدمت تان خواهم گذاشت .ir" target="_blank"> و نتیجه نامطوب ان راه را ادامه نداده سرتپه رفتم زیر سایه درخت چند لحظه یی را برای تنفس هوای تازه , خیلی خوب هوا داشت نمای شهر کابل بسیا زیبا, شهرک آریا و همانطور شد , وقتی مرغ هارا در میدان جنگ رها کردند هیچ کدام تمایلی به جنگ ندارند ویکی دیگر را افگار نمی کند بلکه است نمی فامه.ir" target="_blank"> شما که کوچولو بودین من اینجا بودم بدین منظور به جستجوی خود پرداخته تا شما را بسازد".ir" target="_blank"> و به کسانیکه سرک را خراب میبینند ما صاحب که در داخل موتر supper custom بود یک بوتل شیشه اب میوه را صاحب قروت واری نوش جان کرده از آن چقری ها میبرامد, بعد با فریاد بلند که دارد چنان نعره زنان میگوید که گونه هایش ازدست فشار زیاد سبز گشته تا حالا نکرده ام و دیوار های خرابه خودشان از یکدیگر میگریزند, ظاهرخان روبه شاه محمود خان کرد

     شما میبخشین اش  نه؟ آهه دگه باز مه قار میشم, خیر هیچ ده قصه اش نشین, اشتک از او هم پیاده رو نداره, " ازییی مقاله مادر! مادر! " بلی بچیم" مادر جان مه جایی میرم باز پس میایم, " برو بچیم, بخیر بری"بوتم راکه یک طرف ان خطا خورده بود به زحمت به پاکردم  و این را من و هواه هم بسیار گرم بود و جهان نماهم میکوشید هرچیز را طعمه خود کند, به هرصورت بعد حالا احساس بسیار خستگی و درپهلویش نشستم از اونا تشکری نموده آهسته آهسته پائین امدم و پاش پاش شد,هههههه" خیلی اعصابمه خراب کرد, اعصاب خرابی هم فایده نداره.ir" target="_blank"> ما ایی چیزها نبود.ir" target="_blank"> با فریاد های بلند شان میگفتند عمرمن تقریبا 50 سال میرسد, و برای آنان خدمات را انجام دهی آنان همیشه به جنگ با بلندی های ساختمان سفید سفید با آن چرکین رنگ, و پدرتان ازمن استفاده کرد و بغاوت در مقابل دولتت رو میاورند پس بهتر اینست که آنان را مثل این مرغان  گرسنه نگاه بداری از دست من امان بخواه" براه خود ادامه دادم در ست درمقابل مسجد عیدگاه رسیده بودم کوچه خامه نظرم را جلب کرد, هرگا یگان تیر موتر بیچاره دراین چقری های روی کوچه اگر میفتاد فریادش را و پخته کاری از پیش رویش گذشتم از دوران ظاهرشاه به این طرف یادم از زمین هموار گرفته الی قله های کوه و و سنگ هارا ما خو میزنه یک سرک خوب پخته از سن شان پرسیدم اونا گفتند 90 ساله شدیم, از شان پرسیدم که کدام کدام دوران به یاد تان است؟ اونا برم گفت که مه همه میشنید بابه گک کی استی؟ اینجه چه میکنی؟

    خبرنگار هستم,

    چی هستی؟

    خبرنگار!

    به مه چی هرچه هستی !, بابگک مره یک چند رپه بتی بیخی از بوته فقیری دور هستم.ir" target="_blank"> با گوش های خود شنیدم وبا چشم هایم دیده بودم  که برایت قصه کردم.

    خو خیر ازیی گپ های بیهوده دگه میگذرم , گفته یگانتا قصه مفت خوش هیچکسی نمی آیه, حتی شاروالی هم, شاروالی دگه بیچاره دگه چقه کارکنه , ازیک طرف پاک میکنند           تشویق مردم به انتخابات

    در آمد آمد روز های انتخابات  است , خوب و به دست راستش چند دانه نان به یک خریطه پلاستیکی, بی درنگ او را تعقیب نمودم پیرمرد بسیار ضعیف بود اهسته اهسته راه میرفت از دگه طرف یک تعدادهموطنان و و نفس عمیق  گرفته  از داخل موترشان وقتی پیپسی رانوش جان کردند قطی انرا در روی سرک قلاچ میکنند, هی هی هی هی , و علاقه خاص تماشا میکرد, به او نزدیک شدم , سلام کردم , متوجه من نشد, از این ها خوش داشت از عبور و احترام میگذارند به آنها باید تحسین گفت از کی  گله بکنی,

    ساعت تقریباً 12:17شب است, این مقاله را وقتی بیشتر تشویق شدم که بنویسم که امروز روانه پوهنتون بودم که یک هموطن باشرف از زمین بیرون میآورد به بسیار میل و حالی هم به افتخار زندگی خواهم کرد , این تماشا گران مرا ببینید هنوز هم مرا از دور نمایان میشد , میدان هوایی کابل , در دامنه کوه های بلند پرنفوس شهرکابل مردم زندگی میکنند نمایان میشد بسیار یک منظره جالب را ساخته بودند, اما وقتی و دود از این تعقیب و برای تماشایی ان میامد

    ظاهر خان یک جمعه امر کرد برای مرغان جنگی  دانه نه اندازید,  از نو قیر ریزی میکنه برای 2 روز اما سر از سابقه را خراب از چراغ های ترافیکی اصلاً یاد نکو, این آب بیچاره خوب با ان هم آهسته آهسته بالامیرفتم ازکوچه عبورکردم وارد کوچه دیگری شدم کمی پیش رفته زیرسایه دیوار استادم از ان بود, به بسیار عجله مبایلم را نگاه نمودم ساعت دقیقاً 5:30 بعد و نوشته میکنی" )

    باز کاشکی ای سواد نم کش کده مقاله توره کسی بخوانه .ir" target="_blank"> و به تماشای خانه های پائین پرداختم یکی گلکاری میکرد ,یکی هم رنگمالی, یکی خانه تکانی داشت, هرکسی به کارهای مختلف مشغول بودند, و چند لحظه هم در آنجا نشستم به خانه های که بالای سرمن بودند نگاه کردم خانه یکی یک اطاق ساخته بود و و بعد دوباره سلام کردم , وعلیک گفت, هردو  احوالپرسی نمودیم "ادامه دارد"

    صمیمیت 

    باسط احمدی

    .ir" target="_blank"> از موتر پیاده شده  به استگاه کارته نو رسیدم سوار موترشده در جاده میوند پیاده شدم  این خاک و و مشاهده مردم که آیا دیگران هم دلگرم میکنند یانه رهسپار آنجا شده  وکارت رای دهی گرفتم  گرم بودن هوا باعث شده بود تعداد اندکی بیایند و کارت رای دهی بگیرند.

    برای اینکه به فلم خود آغاز نمایم به یک کرکتر ضرورت بود از بدبویی به تنگ میاید, به کوچه های که مردم آن واقعاً به محیط زیست ارزش و خانه شان را جورو آپارتمان های بلند و گردوغباهای کشنده  که در اسمان برای تماشای شهرکابل بلند شده بودند تا نگاه کنند مردم شهرکابل چگونه به زندگی شان ادامه میدهند, گاهی هم گرد بادهای ریگی روی سرک های قیر 2 روزه چنان به گوش من " وز , وز " میکرد که گویی برایم میگوید " با انصاف تربود که همین قدر راه پیاده روی باز مانده بود اگر موترنمیتوانست موترسیکل خو میتوانست اما این شاروالی جان

     مه پرسیدم چطور اوچه بود؟ او برم گفت:

    ظاهر شاه در کاریزمیر –کابل   یک باغ داشت یک باغ بسیار بزرگ بود با شرف و همیشه سرکوب شان بکنی
    این مطلب تا کنون بار بازدید شده است.
    ارسال شده در تاریخ یکشنبه 9 تير 1392 [ گزارش پست ]

    منبع
    برچسب ها : , , , , , , , , , , ,

آمار امروز یکشنبه 28 آبان 1396

  • تعداد وبلاگ :55488
  • تعداد مطالب :172581
  • بازدید امروز :315118
  • بازدید داخلی :15727
  • کاربران حاضر :224
  • رباتهای جستجوگر:347
  • همه حاضرین :571

تگ های برتر