خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





نقش انتخابات در بازسازی افغانستان

              تشویق مردم به انتخابات

    در آمد آمد روز های انتخابات  و باز شدن مراکز رای دهی کارت انتخابات من هم خواستم خودرا جز این جامعه شمرده و برای تشویق مردم به انتخابات یک کلپ کوتاه درمورد انتخابات بسازم.

    بدین منظور به جستجوی خود پرداخته و نخست همان مفکوره خودرا نوشتم و از دیگران هم برای بهترشدن مفکوره خود کمک خواستم.

    برای اینکه به فلم خود آغاز نمایم به یک کرکتر ضرورت بود و برای پیدا نمودن یک چهره جذاب جاهای شهر کابل بسیار کم باقی ماند تامن از انجا گذر نکرده باشم , دهات کابل , کوه ها, از زمین هموار گرفته الی قله های کوه همه جاه هارا  قدم زدم روزی گذرم به سرتپه سرای شمالی افتاد زیر سایه درخت وخیلی ذله شده بودم توجه ام را یک پیرمرد جلب کرد, به یک دستش رومی و کچالو داشت و به دست راستش چند دانه نان به یک خریطه پلاستیکی, بی درنگ او را تعقیب نمودم پیرمرد بسیار ضعیف بود اهسته اهسته راه میرفت و هواه هم بسیار گرم بود و جهان نماهم میکوشید هرچیز را طعمه خود کند, به هرصورت بعد از مدتی دریافتم که او نمی تواند کمکم کند با او نخواستم روبروشوم چون خانه اش هم خیلی دور بود, اما حالی که  سرگذشت های خودرا مینویسم به نظرم میاید که او همان بهترین شخصی بوده برای کلپ ام اما حالا من اورا از دست داده بودم چون ادرس دقیق از او نداشتم,

    خیر بعد از این تعقیب و نتیجه نامطوب ان راه را ادامه نداده سرتپه رفتم زیر سایه درخت چند لحظه یی را برای تنفس هوای تازه , خیلی خوب هوا داشت نمای شهر کابل بسیا زیبا, شهرک آریا با بلندی های ساختمان سفید سفید از دور نمایان میشد , میدان هوایی کابل , در دامنه کوه های بلند پرنفوس شهرکابل مردم زندگی میکنند نمایان میشد بسیار یک منظره جالب را ساخته بودند, اما وقتی از کوچه ها گذر میکنی دلت از بدبویی به تنگ میاید, به کوچه های که مردم آن واقعاً به محیط زیست ارزش و احترام میگذارند به آنها باید تحسین گفت و به کسانیکه سرک را خراب میبینند و خانه شان را جورو آپارتمان های بلند و پخته کاری و سرک های خامه چقر,چقر, تحسن آورد.

    اوه مه کجا قرار داشتم , یادم آمد سرتپه سرای شمالی, زیرسایه درخت مانند بهشتین شهرکابل را نظاره میکردم , از جای خود بلند شدم , تامسیری برای رفتن انتخاب کنم , توجه ام را کوه بلند خیرخانه جلب کرد از سر سر تپه راه باریکی به اونجا توصل شده , به راه  خود ادامه دادم  از گولای کوچه گذشتم وارد کوچه دیگر شدم به اصطلاح طرف (کمرکوه) روان شدم حالا دگه خیلی بالا امدیم نفسم سوخته همواره هه, هه,هه, همراه  سرفه , با ان هم آهسته آهسته بالامیرفتم ازکوچه عبورکردم وارد کوچه دیگری شدم کمی پیش رفته زیرسایه دیوار استادم و نفس عمیق  گرفته  و به تماشای خانه های پائین پرداختم یکی گلکاری میکرد ,یکی هم رنگمالی, یکی خانه تکانی داشت, هرکسی به کارهای مختلف مشغول بودند, و چند لحظه هم در آنجا نشستم به خانه های که بالای سرمن بودند نگاه کردم خانه یکی یک اطاق ساخته بود و یکی زیاد ازیکی پخته بود و از دیگری هم مکمل خامه بود, چشمانم را اشعه افتاب کم کم میبرد, نه چندان دور زیر سایه دیوار نشسته به ماشینی که زمین سنگ دار میکند و و سنگ هارا از زمین بیرون میآورد به بسیار میل و علاقه خاص تماشا میکرد, به او نزدیک شدم , سلام کردم , متوجه من نشد, از پیش رویش گذشتم و درپهلویش نشستم و بعد دوباره سلام کردم , وعلیک گفت, هردو  احوالپرسی نمودیم از صحت اش پرسیدم, گفت خوب است, یک مرد سالخورده بود بسیار یک چهره جذاب داشت , گفتم کاکا چه ره سیل میکنی, به طرف آن ماشین اشاره کردو گفت: ایی چه یک چیزی است, دریک دقیقه چقه  زمین را میکند, در وقت های ما ایی چیزها نبود.

    خوده برش معرفی کردم, اونا خوش امدید گفت, بعد از هرطرف سخن گفتیم, مه ره در خانه دعوت کرد, ناچار پذیرفتم, از سن شان پرسیدم اونا گفتند 90 ساله شدیم, و از شان پرسیدم که کدام کدام دوران به یاد تان است؟ اونا برم گفت که مه از دوران ظاهرشاه به این طرف یادم است , خوب از شان پرسیدم: دولت ظاهرخان چگونه یک دولت بود؟اونا برم در جواب گفت : دولت ظاهر شاه خوب دولت برای مردم کمک میکرد, مکاتب,آباد کرده بود............ اما یک بدی داشت.

     مه پرسیدم چطور اوچه بود؟ او برم گفت:

    ظاهر شاه در کاریزمیر –کابل   یک باغ داشت یک باغ بسیار بزرگ بود و در آنجا روز های جمعه  سگ جنگی,مرغ جنگی......... صورت میگرفت که ظاهرشاه همچنان از این ها خوش داشت و برای تماشایی ان میامد

    ظاهر خان یک جمعه امر کرد برای مرغان جنگی  دانه نه اندازید,  و همانطور شد , وقتی مرغ هارا در میدان جنگ رها کردند هیچ کدام تمایلی به جنگ ندارند ویکی دیگر را افگار نمی کند بلکه از یکدیگر میگریزند, ظاهرخان روبه شاه محمود خان کرد و گفت: اگر مردم افغانستان را همیشه سیر نگاه کنی و برای آنان خدمات را انجام دهی آنان همیشه به جنگ و بغاوت در مقابل دولتت رو میاورند پس بهتر اینست که آنان را مثل این مرغان  گرسنه نگاه بداری و همیشه سرکوب شان بکنی.

     و این را من با گوش های خود شنیدم وبا چشم هایم دیده بودم  که برایت قصه کردم.

    از اونا تشکری نموده آهسته آهسته پائین امدم و به طرف گولایی حصه اول برای اخذ کارت راهی دهی و مشاهده مردم که آیا دیگران هم دلگرم میکنند یانه رهسپار آنجا شده  وکارت رای دهی گرفتم  گرم بودن هوا باعث شده بود تعداد اندکی بیایند و کارت رای دهی بگیرند.در آنجا تعداد اندکی جوانان تجموع کرده بودند.

    حالا احساس بسیار خستگی و ذله گی در پاهایم نمایان شده آهسته آهسته قدم میزنم احساس میکنم کسی از عقب مرا کش میکند, بیشتر بالای پاهایم فشار میاورم , سعی میکنم که تیز تیز قدم بزنم, احساس بدی داشتم ساعت همم 3:45 بعد از ظهر بود کتابچه نوت را در طاق گذاشتم دیگر نمی دانم.

    در عالم خواب صدای مادرم را شنیدم"بچیم,بچیم بخیز که ناوقت شده" صدای مادر از خواب شیرین بیدارم کرد, اما صدای مادر شیرین تر از ان بود, به بسیار عجله مبایلم را نگاه نمودم ساعت دقیقاً 5:30 بعد از ظهر بود.

    مادر! مادر! " بلی بچیم" مادر جان مه جایی میرم باز پس میایم, " برو بچیم, بخیر بری"بوتم راکه یک طرف ان خطا خورده بود به زحمت به پاکردم و از دروازه حویلی خارج شدم وبعد به راه خود ادامه دادم در ذهن خود خط مسیرم را مشخص کردم همان جاییکه  بسیار خراب شده بود خانه ها ویرانه قدیمی , ده افغانان از موتر پیاده شده  به استگاه کارته نو رسیدم سوار موترشده در جاده میوند پیاده شدم  این خاک و دود و گردوغباهای کشنده  که در اسمان برای تماشای شهرکابل بلند شده بودند تا نگاه کنند مردم شهرکابل چگونه به زندگی شان ادامه میدهند, گاهی هم گرد بادهای ریگی روی سرک های قیر 2 روزه چنان به گوش من " وز , وز " میکرد که گویی برایم میگوید " از دست من امان بخواه" براه خود ادامه دادم در ست درمقابل مسجد عیدگاه رسیده بودم کوچه خامه نظرم را جلب کرد, هرگا یگان تیر موتر بیچاره دراین چقری های روی کوچه اگر میفتاد فریادش را همه میشنید و به مشکل از آن چقری ها میبرامد, بعد از عبور و مرور کوچه های بزرگ و کوچک و باریک, کوچه های تنگ و تاریک, خانه های خرابه, و دیوار های خرابه خودشان با فریاد های بلند شان میگفتند عمرمن تقریبا 50 سال میرسد, از ان طرف آب های گندیده وجمه شده در کوچه به بسیار بخل به طرف دیوار ها نگاه میکنندو با آن چرکین رنگ, با فریاد بلند که دارد چنان نعره زنان میگوید که گونه هایش ازدست فشار زیاد سبز گشته است "ای دیوار های احمق فرسوده شما که کوچولو بودین من اینجا بودم و پدرتان ازمن استفاده کرد تا شما را بسازد".  و حالی هم به افتخار زندگی خواهم کرد , این تماشا گران مرا ببینید هنوز هم مرا همه گی دوست دارند این مگس های عزیز, این سگان شریف,و این پودریهای بیمار را دیگر کی سیر کرده میتواند!؟.

    آب چرکین سبزرنگ جوی بزرگی را در کوچه فراخ تشکیل داده و تمام کوچه را در قبضه داشت و یک راه برای پیاد رو ها گذاشته بود," میگن دزد باش با انصاف" این آب چرکین هم نظربه شاروالی جان شهر هم کمی با انصاف تربود که همین قدر راه پیاده روی باز مانده بود اگر موترنمیتوانست موترسیکل خو میتوانست اما این شاروالی جان ما خو میزنه یک سرک خوب پخته از سابقه را خراب است گفته خرابش میکنه و از نو قیر ریزی میکنه برای 2 روز اما سر از او هم پیاده رو نداره, از چراغ های ترافیکی اصلاً یاد نکو, این آب بیچاره خوب است که از چراغ های سرخ وزرد نداره اما سبز خو داره , ما خو درشهر همیره هم نداریم.

    خو خیر ازیی گپ های بیهوده دگه میگذرم , گفته یگانتا قصه مفت خوش هیچکسی نمی آیه, حتی شاروالی هم, شاروالی دگه بیچاره دگه چقه کارکنه , ازیک طرف پاک میکنند از دگه طرف یک تعدادهموطنان با شرف ما صاحب از داخل موترشان وقتی پیپسی رانوش جان کردند قطی انرا در روی سرک قلاچ میکنند, هی هی هی هی , از کی  گله بکنی,

    ساعت تقریباً 12:17شب است, این مقاله را وقتی بیشتر تشویق شدم که بنویسم که امروز روانه پوهنتون بودم که یک هموطن باشرف ما صاحب که در داخل موتر supper custom بود یک بوتل شیشه اب میوه را صاحب قروت واری نوش جان کرده و در پیشرویی من , " نییییی! او بچه تو چه گفته رایی هستی!!!!؟ او خو میخواست در بین جوییی بندازه خو ده سرک خورد و پاش پاش شد,هههههه" خیلی اعصابمه خراب کرد, اعصاب خرابی هم فایده نداره.

    ( برو گمشو همو کالای ته  که ترکده ماندی هموره بشوی که صبا میپوشی,  "ای چی است  که تو ایقه سرش شیشتی و چرت میزنی و نوشته میکنی" )

    باز کاشکی ای سواد نم کش کده مقاله توره کسی بخوانه .

    " ازییی مقاله و مقاله بازی چه جور میشه اخر"

    هی کی است که ایگپاره میزنه, تو باش مه سیل کنم, چی! بنگ, بنگ کده رایی هستی؟

    ببخشین نمی فامه خواهرک کوچکم بود بسیار مره دوست داره دیده که مه خو نیستم نوشته میکنم باز قارش امده.

     شما میبخشین اش  نه؟ آهه دگه باز مه قار میشم, خیر هیچ ده قصه اش نشین, اشتک است نمی فامه.

    بابه گک کی استی؟ اینجه چه میکنی؟

    خبرنگار هستم,

    چی هستی؟

    خبرنگار!

    به مه چی هرچه هستی !, بابگک مره یک چند رپه بتی بیخی از بوته فقیری دور هستم.

    "نوت: دوستان از اینکه اگر مشکلات املایی داشته باشد مرا ببخشید, زیرا این را رونویس تا حالا نکرده ام و ساعت هم تقریبا 12:58 شب - کابل - افغانستان نوشته شده است, ومن خواستم فعلاً همین را باشما در اشتراک بگذارم بعدا رونویس نموده خدمت تان خواهم گذاشت .

    "ادامه دارد"

    صمیمیت 

    باسط احمدی


    این مطلب تا کنون 12 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : کوچه ,خانه ,مردم ,آهسته ,پرسیدم ,مادر ,آهسته آهسته ,ادامه دادم ,سلام کردم ,تعداد اندکی ,صدای مادر ,
    نقش انتخابات در بازسازی افغانستان

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر