خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





نامزدی طفل معصوم در مقابل پول

    قصد دریافت سوژه طرف چها ر راهی قمبر سراغ مردم های کوچی  که در زیر خیمه در زیر باران وبرف درهوای سرد زمستان زندگی میکنند تا از انها در مورد زندگی شان گزارشی داشته باشم  بنابرین با مردم همان منطقه مصاحبه را آغاز نموده و در مورد زندگی شان پرسیدم پدری که دعوا داشت صاحب 12 طفل است  و در خانه چیزی برای خوردن ندارند مینالید و کسی دیگری  از مشکلات منطقه شان صحبت میکرد و من برای به سراغ بزرگ منطقه شان رفتم تا از نزدیک  تمام مشکلات مردم را ببینم و همچنان سخنان آنان را باخود هم داشته باشم بنابرین داخل کمپ انان شده و ادرس خانه وکیل همان منطقه را جستجو میکردم به همین منظور جوانانی که در یک محل که یکی از آنها به آهنگری مشغول بود و دوکاکای که مسن بودند وکیل شان پرسیدم آنان خودرا به مه وکیل منطقه معرفی نمودند وبعد ازایشان تقاضا نمودم  تایک جای گوشه که برای مصاحبه باشد را اختیار نماییم و بدین منظور ازمشکلات شان پرسیدم انان گفتند: ما مواد ارتزاقی نداریم درین هوای سرد زمستان چوب برای سوختاندن ویاهم ذغال هم نداریم چند موسسه که برای ما کمک کرده بودند خلاص شده است و ما حالی هیچ چیزی نداریم ….

    وبعدا از مصاحبه با آنان در همین لحظه یک دخترک که خواهرک کوچک خودرا که در آغوش کشیده بود و در پایشان هم چندان چیزخوب که جلوگیری از خنکی بکندImage نداشت خواستم از آنها تصویری بگیرم و بدین منظور کمره را روشن نموده وبه طرف انها رفتم که خواهرکوچک اش از از کمره ترسید و شروع کرد به گریه به صدای بلند و خواهربزرگش که در خواهرکوچک اش را در آغوش گرفته بود به خنده شد و و پدر وکیل که همراه شان مصاحبه کردم فریاد زدند که نترس گریه نکو تنها عکس ات را میگیره.

    وبعد از ان در داخل کمپ گشت وگذار میکردم تا برای دریافت موضوعی  که ایاکسی طفل خودرا فروخته باشد!

    وبه چه شخصی آیا ان شخص را میشناخته است از قبل و یاهم در مقابل پول به شخص بیگانه فروخته اند تا برای خود شان طعمه بدست اورده باشد. ازیک کوچه که بسیار عرض اش کمبود و بسیار گل ولای داشت گذشتم ومسیرم به یک کوچه دیگری که عرض اش بزرگتر بود افتاد و دران طرف چند نفر یک گلیم را هموار کرده نشسته بودند نظرم را جلب کرد به طرف شان رفتم تا قصه آنهارا بشنوم, آنها مرا دعوت نمودند تا بالای گلیم بنشینم  و من هم نشستم در پهلوی آنان یکی آنها که داشت نصوار میساخت در پهلویش دوطفل هم استاده بودند که و یکی آنها برایم جایی خالی نموده بود شروع به سخن زدن کرد

    نخست ازش پرسیدم که اینجا چه میکنین برایم گفتند که اینجه خو افتاب است و در افتاب نشستیم همراه اینمی همسایه ها و کمی قصه کنیم روز ما تیر شوه مردی که کارمیکرد از او گفت که ایی نصوار میسازه و همرای نصوار چونه گد میکنه .

    از آنها هم در مورد مشکلات و در مورد موضوعی که در جستجویش بودم پرسیدم اما به جواب و یک چیز که قانع کننده باشد نرسیدم بناً از ایشان اجازه گرفته و بایکی آنها روانه طرف دیگری شدم که مرا میخواست رهنمایی کند به خانه وکیل عمومی منطقه شان بلاخره رسیدم به خانه اش و در مهمان خانه وکیل نشسته بودم که چند مرد دیگری هم امدند ونشستند و بل اخره وکیل خودش هم امد بعد از احوال پرسی از شان درمورد مشکلات شان  پرسیدم انها همه شان همان گپ یک دیگر خودرا تکرار میکردند و بل اخره مجبور شدم که به شکل بسیار واضح در مورد کسیکه طفل اش را فروخته باشد پرسیدم اما هیچکدام انها درین مورد جواب ندادند خود وکیل گفت که من دختر 6 ساله خودرا در مقابل 250000 کلدار که قرض دار بودم نامزد کردم.

     


    این مطلب تا کنون 7 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : وکیل ,پرسیدم ,منطقه ,خودرا ,خانه ,مورد ,خانه وکیل ,فروخته باشد ,بدین منظور ,مورد زندگی ,همان منطقه ,
    نامزدی طفل معصوم در مقابل پول

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر